انگار که نفرین شده ام به چه گناهی نمیدانم
سرنوشت بازیها دارد با دل خسته من اسیر نفس او شدم وچه اسان تحقیرم میکند
سردرد امانم نمیدهد چشمانم به سیاهی میرود همه جا تاریک است خاک مرده
برسرایم ریخته اند
خندیدن را از یاد برده ام شادی با من غریبه است وچه دور میبینمش دست
نیافتنی میماند
سکوت مطلق
اما دلم عجیب سنگین است حال میتوان گریست نه ؟
صدای سکوت است که می اید و من تنها نشسته ام با بغضی در سینه ام توان
شکستنش را ندارم شاید هم
نمیخواهم بشکنمش مدتهاست که بامن است دامنی میجستم که پناهم باشد و پرده
اشکم میخواستم انجا سردر
شانه های او های های گریه سردهم اما افسوس .....
اشکهایم انگار خریداری ندارند
و ظلمت شب است که بر خانه ام حکم میراند کورسوی امیدی میبینم یا که شاید
توهمی بیش نیست دنیا با من غریبه است وشب سهم من است از تمام روشنایها./

+
نوشته شده در دوشنبه 5 اسفند ماه سال 1387 08:36 AM توسط سلما
نظرات (2)
نظرات (2)